تبليغاتX
انتظار
ساعت حرکت قطار که می رسید‌ و همین که قطار راه می‌افتاد، بچه‌ها می‌دویدند، سنگ برمی‌داشتند و قطار را مورد حمله قرار می‌دادند.

من تعجب می‌کردم که اگر به این قطار باید سنگ زد،
چرا وقتی که ایستاده یک ریگ کوچک هم به آن نمی‌زنند
و اگر باید برایش اعجاب قایل بود، اعجاب بیش‌تر وقتی است که حرکت می‌کند

این معما برایم وجود داشت تاوقتی که بزرگ شدم و وارد اجتماع شدم.
دیدم، این قانون کلی زندگی ما ایرانی‌ها است
که هر کسی و هر چیزی تا وقتی که ساکن است،
تا ساکت است مورد تعظیم است؛

اما همین که به راه افتاد و یک قدم برداشت،
نه تنها کسی کمکش نمی‌کندبلکه سنگ است که به طرفش پرتاب می‌شود
و این نشانه‌ی یک جامعه‌ی مرده است.

ولی یک جامعه‌ی زنده فقط برای کسانی احترام قائل است
که متکلم هستند نه ساکت.

متحرک‌اند نه ساکن، باخبرند نه بی‌خبر

 

+ نوشته شده توسط هستی در جمعه یکم آبان 1388 و ساعت |
سلام به همه دوستان خوب وگلم روز ۲۰ مهر تولد  پویای خوبم همسر عزیزم است میخواهم از همین الان در فکر یک جشن خوب براش باشم همه دوستای گلم را از راه دور دعوت میکنم








تولد ...تولد تولدت مبارک


چه لطيف است حس آغازي دوباره،
و چه
زيباست رسيدن دوباره به روز زيباي آغاز تنفس...

و چه اندازه عجيب است ، روز ابتداي بودن!
و چه اندازه شيرين است روز تو!روز ۲۰ مهر 

روز ميلاد...

روزي که تو آغاز شدي!



تولدت مبارک


زیباترین آغاز را با تو تجربه کردم

و با تو دوست داشتن را آموختم

پویای عزیزم بعد از ۶ سال دوری وبعد از این مدت طولانی همیشه در تنهای تولدت را جشن میگرفتم اما امروز می خوام با دوستای خوبم همراه خودت تولدت را جشن بگیرم 

 

 

ای ارامش زندگی که

ارامش را به من هدیه کردی امید وارم سالها این روز را با هم جشن بگیریم 

تنها چیزی که میتونم بهت تقدیم کنم  قلبم است که خودت در ان لانه کردی

 

 


 

 

تولدت مبارک



این کیک هم برای دوستای گلم همراه با این دسته گل تقدیم به همه شماها 

 

 

 

 

 

امید وارم بهتان خوش بگذرد می دونی چرا زودتر خبرتان کردم اخ ما دوریم گفتم  حداقل ۸ روز زودتر با خبرتان کنم خوش باشی

 


 

 

+ نوشته شده توسط هستی در شنبه یازدهم مهر 1388 و ساعت |
در کلاس درس آموزگار از دانش آموزان خواست آن چه که گمان می کنند در حال حاضر جزء شگفتیهای هفت گانه جهان محسوب می شوند را فهرست وار بر روی کاغذ بنویسند.
البته در این بین اختلاف نظر هایی وجود داشت اما شگفتی هایی که بیش از همه رای آوردند از این قرار بودند:
1- اهرام بزرگ مصر
2- تاج محل
3- دره گران کانیون
4- کانال پاناما
5- آسمان خراش امپا یر استیت بیلدینگ
6- کلیسای بزرگ سنت پیتر
7- دیوار بزرگ چین

اما هنگامی که آموزگار آراء بچه ها را جمع می کرد، متوجه شد که یکی از دانش آموزان هنوز فهرست خود را تکمیل نکرده است .بنا بر این از او پرسیدکه:" آیا مشکلی پیش آمده؟"

دخترک دانش آموز گفت :"بله ،یک قدری ،من هنوز نتوانسته ام تصمیم بگیرم کدامیک از آنها را بنویسم زیرا تعدادشان زیاد است."
خانم آموزگار گفت:"عیبی ندارد به ما بگو چه چیز هایی را نوشته ای شاید که بتوانیم کمکت کنیم."

دخترک قدری تردید کرد. اما سپس از روی کاغذ خود چنین خواند:
"من فکر میکنم شگفتی های هفتگانه جهان از این قرارند:
1- دیدن
2- شنیدن
3- لمس کردن
4 - چشیدن
5 - احساس کردن
6 - خندیدن
7 - دوست داشتن "

کلاس در چنان سکوتی فرو رفته بود که حتی اگر سوزنی هم به پایین می افتاد می شد صدای برخورد آن را با سطح زمین شنید.

حقیقت آن است که ما چیز هایی به این سادگی را که واقعا شگفت انگیز هستند نادیده می گیریم و قدر آنها را نمی دانیم . شاید ابن داستان کوتاه ،یاد آور خوبی باشد از اینکه ارزشمند ترین چیزهای زندگی را انسان ،نه می تواند با دست بسازد و نه خریداری کند.



+ نوشته شده توسط هستی در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388 و ساعت |
سلام دوستان خوبم چند عکس از محل زندگیم براتان میفرستم امید وارم خوشتان بیاد

 این عکس بندر گوتنبرگ است در وسط شهر

 

 گوشه ای از یکپارک زیبا

 

 یکی از خیابانهای شهر

 

گوشه ای از یک خیا بان در شهر

 

پارک گیاه شناسی شهر

 

قسمتی از کنار دریا

 

 

کنار دریا

 

مجسمه ای در شهر که به معنای جنگ نه

 

 

خانه اپرا شهر

 

نمای از یکی از جزیره های شهر

این تصاویر مربوط به شهر گوتنبرگ سوئد می باشداما هیج جا ایران عزیزمان  وکردستان زیبایم نمیشه

+ نوشته شده توسط هستی در شنبه چهاردهم شهریور 1388 و ساعت |

دوستم داشته باش، بادها دلتنگ اند دستها بیهوده،‌چشمها بیرنگ اند برگها می سوزند، شهرها می لرزند باز شو تا پرواز، سبز باش از آواز آشتی کن با رنگ، عشق بازی با ساز دوستم داشته باش، عطرها در راهند دوستت دارم ها، آه، چه کوتاهند دوستت خواهم داشت، بیشتر از باران گرمتر از لبخند، داغ چون تابستان دوستت خواهم داشت، شادتر خواهم شد ناب تر، روشن تر، بارور خواهم شد دوستم داشته باش، برگ را باور کن آفتابی تر شو،‌باغ را از بر کن خواب دیدم در خواب،‌آب آبی تر بود روز پر سوز نبود، زخم شرم آور بود خواب دیدم در تو، رود از تب می سوخت نور گیسو می بافت، باغچه گل می دوخت دوستم داشته باش،‌عطرها در راهند

 

 
  •  
+ نوشته شده توسط هستی در سه شنبه سوم شهریور 1388 و ساعت |
این داستانو یکی از دوستان برام فرستاده تا توی این پستم براتون بذارم با تشکر از این دوست عزیز  

کیمیاگر


خورشید سوزان بر نیم چهره کیمیاگر می تابید که راه خاکی را با کوله باری که بر پشت خمیده اش انداخته بود طی می کرد.کیمیاگر هم چنان که داشت عرق روی صورت و گردنش را با آستین خاکستری رنگش خشک می کرد،تحقق اندیشه های دور و دراز و بزرگش را زیر کلاه نمدی خود می پروراند.
کیمیاگر، فرسنگ ها در نوردیده بود.کوه ها پشت سر گذاشته و دشت ها پیموده بود و خطرها به جان خریده بود. چرا که گرفتار کیمیا و کشف راز زندگی جاوید گشته بود.
خسته گی راهی که آمده بود او را بر زمین می نشاند و امیدی که آخرین مقصد به آخرین امیدش می داد،هنوز او را سرپا نگاه می داشت.
از دور قهوه خانه ای را دید.
قهوه خانه ای عجیب که دور تا دور آن را پارچه ی سیاه پوشانده بودند.همانند مجلس عزاداران سیه پوش می نمود.
کیمیاگر با قدم هایی ملتهب،سست و نگران به سوی قهوه خانه رفت.حس زیبایی نداشت.از رخسارش چنین بر می آمد.پرده ی سیاه رنگ توری در ورودی قهوه خانه را کنار زد.هیچکس نبود.
یعنی هیچکس را نمی دید.سرش را برگرداند به سمت نیمکت های روبروی اتاق.پیرمردی را دید که آرام و بی صدا نگاهش می کند.اول کمی جا خورد.بعد با احتیاط رفت جلو و آرام سلام کرد اما جوابی نشنید.کمی محکم تر از پیش گفت سلام حاج آقا اما باز هم هیچ جواب و صدایی از پیر مرد بیرون نیامد.پیرمرد حالت عجیبی به خود گرفته بود.انگشت اشاره ی دست راستش بدون هیچ حرکتی کیمیاگررا نشانه گرفته بود.چشم های پیر مرد ناپیدا بود.کیمیاگر ترسید،برگشت و سراسیمه خواست خودش را از آن قهوه خانه سیاه بیرون بکشد که ناگهان روبروی قهوه خانه دری نیمه باز توجهش را جلب کرد.

 

دری نیمه باز بود و خاک خورده.نگاهی به پیرمرد انداخت و به سمت انگشت اشارش که انگار اشاره به در چوبی نیمه باز داشت نه به کیمیاگر.کیمیاگر تصمیم خود را گرفت.با آن که پاهایش می لرزید.با آن که از سکوت پیش آمده می ترسید.با آنکه از آینده ی مبهمش دلهره داشت.جلو رفت.به نزدیکی های در که رسید،عقیده اش سست شد،ترسیده بود.برگشت و خواست که برگردد اما نتوانست.
اگر رازی بود،اگر راز زندگی جاویدی وجود داشت.باید در آنجا می بود.دوباره بازگشت،در را به آرامی هل داد و پایش را با احتیاط بر زمین گذاشت.کیمیاگر وارد حیاط بسیار بزگی شده بود.
جمعیتی فراوان در آنجا حضور داشت.تا چشم کار می کرد،انسان بود و انسان بود.
کیمیاگر تازه وارد،هم چنان با حیرت و شگفتی در مردم می نگریست.آنهایی را که سر به زیر انداخته بودند و انگار به جز زیر پایشان چیز دیگر نمی دیدند و عده ای را که فریاد می زدند،
و چیزهایی را با انگشت اشاره به یک دیگر نشان می دادند و چندی بعد به همان شکل ساکن می ماندند.کیماگر به یاد پیر مرد افتاد و تاملی کرد اما چیزی نفهمید .

 

آنجا دیگر برایش گنگ شده بود.از آنهایی که سر به زیر انداخته بودند و می رفتند می رفتند و از آنهایی که با چهره هایی عبوس،پچ پچ می کردند و حرف هایی می زدند و بعد می ایستادند ،خسته شده بود.انگار مردم دو دسته بودند:نشانه دارها های باز ایستاده و بی نشانه های در حرکت!.دیگر خسته شده بود.
خسته گی راه هنوز از تن کیمیاگر بیرون نرفته بود.بر لبه های حوض کوچک پر از آبی نشست که چند ماهی در داخل آن بودند.
ناگهان،مردی عبوس چهره از گروه نشانه دار ها بر روی کیمیاگر افتاد که کیمیاگر جاخالی داد و او افتاد درست کناره های حوض.باز هم کیمیاگر جیزی نمی فهمید.
تعدادی از ماهی کوچولوها این صحنه را دیدند و دوستانشان را هم یک به یک با هیجان خبر می کردند.در این حین نگاه کیمیاگر بر ماهی افتاد که به دور خود می چرخید و هیچ نگاهی به دوستان و هیچ گوشی به صدای دوستان نمی سپارد.چند ماهی هم چشم های خود را بسته بودند.انگار که در خواب هستند.
کیمیاگر چندی مشغول تماشای جمعیت سر به زیر وجمعیت نشانه دار نشست.کمی بعد چشم هایش را چرخاند سمت حوضی که به آن تکیه داده بود.ماهی ها را نگریست. چشم هایش سیاهی رفتند.بار دیگر با دقت به تماشای ماهی ها نشست.هیچ ماهی تکان نمی خورد.دیگر پچ پچی نبود.دیگر تماشایی نبود.ماهی ها از حرکت باز ایستاده بودند. جز ماهی مسن و سه ماهی دیگر که به خواب رفته بودند.
کیمیاگر از فرط شگفتی فریاد زد،انگشتش را به سمت ماهی ها نشانه گرفت و چشم هایش را با شگفتی به جمعیت دوخت .بی آنکه بداند خود به دسته ی نشانه دارها پیوسته است.
کیماگر آرزویش را جامه ی حقیقت پوشانید و راز زندگی جاوید را کشف کرد.در حالی که خود نتوانست از آن استفاده کند.
و هم چنان دسته ای به تماشای کیمیاگر نشسته بودند و با شگفتی یکدیگر را نگاه می کردند.... .

 

+ نوشته شده توسط هستی در شنبه سی و یکم مرداد 1388 و ساعت |
راز اشکار کردن هویت

سلام به همه دوستان عزیزم از همه دوستانم وکسانی که برام نظر میذارن ومنو لینگ کردن یک مغذرت خواهی بدهکارم که الان وقت ان شده از همتان پوزش بخواهم می دونم که همتان ان قدر با درک و منطقی هستی که منو درک کنی ومنو ببخشی خواهش میکنم تا اخر  نوشته منوبخون منو همسرم طی یک عشق پاک ودوست داشتن با هم تشکیل زندگی دادایم خیلی همدیگرو دوست داشتیم طوری با هم تفاهم داشتیم که همه به زندگی ما غبطه می خوردن  گاهی وقتها هم حسادت که ما این قدر با هم خوبیم ما سرگرم زندگی سر شار از عشق وعلاقه خودمان بودیم من حتا یک لحظه دوری اونو نمی تونستم تحمل کنم  وخیلی خوش بودیم ولی این خوشی به طور ناگهانی از هم برید حدود 6 سال پیش به طور ناگهانی همسرم از خانه برای انجام کار اداری از خانه خارج شد من انتظار اونو میکشیدم ولی غیبتش طولانی شد همه جا را به دنبال او گشتم از بیمارستانها وخانه فامیلو دوستانو هتلها ومسافرخانه ها و.... بلکه خبری ازش بدست بیارم کارم شب وروز شده بود گریه خون از چشمانم می بارید  فقط از خدا میخواستم زنده وسالم باشد  تا این که خبر دار شدم در اروپاست از ان روز به بعد تنها دل خوشیم خوابدن بود بلکه خوابشو ببینم روزها گریه میکردم تا شب خوابم ببره وخواب  ببینم با نوشتن با او حرف میزدم از لحاظ روحی داغون بودم کارم شده بود دکتر رفتن اما روان شناسها هم نتونستن مرا ارام کنن  همیشه انتظارشو داشتم تنها امیدم این بود که یک روز دیگه ببینمش ودوباره زندگی خوشمان را ادامه بدیم به کمک یکی از دوستان خوبم خودمو با اینترنت ووب سر گرم کردم وبی درست کردم به اسم انتظار که همیشه انتظارشو بکشم وبه نوشته وقلم امید که تنها امیدم دیدن او بود بعد از 6 سال دوباره همدیگرو دیدیم والان داریم با هم زندگی میکنیم دلم نمی خواد اسم وبمو تغیر بدم اما نویسنده وب باید نام اصلی خودشو الان بنویس بله دوستان خوبم من که امید بودم الان هستی هستم چون با عشق همسرم وبو درست کردم دوست داشتم  نویسنده اسمش امید باشه البته چند تای از دوستان می دونن الان هم از دوستان خوب وعزیزم پوزش می خوام امید وارم درکم کنن وهستی را ببخشن

منتظر نظرهای خوبتان هستم اگر هم انتقاد کنی من کوچکتانم وبا دیده منت قبول دارم دوستتان دارم هستی  

 

+ نوشته شده توسط هستی در جمعه بیست و سوم مرداد 1388 و ساعت |
دلتنگی خورشید




ديرگاهي است سوالي دارم

و معما اين است

سهم آزادي پروانه کجاست؟

و چرا بال کبوتر فقط آهنگ قفس مي خواند؟

مرغ باران به کجا مي بارد!؟!

و چرا يک گنجشک

بار اول که سر از لانه برون مي آرد

تا که پر گيرد و بالا برود

آسمان را جا نيست؟

و نمي دانم من

از چه رو مي گويند

شب خمار است و سياه.

شب اگر تاريک است

علتش بخشش خورشيد به ماه است و زمين

و سوالم اين است

سهم دلتنگي خورشيد کجاست؟
+ نوشته شده توسط هستی در شنبه دهم مرداد 1388 و ساعت |
 بیابانهای قزوین دشت گندم               غریب افتاده ام در ملک مردم 

خواهرم غصه نخور عمر جدایی سر میاد آسمون آبی میشه شب میره و سحر میاد

خواهرم  چقدر دلمان تنگه برات قلبمان  با لاله همرنگه برات

هدیه ناقابل برادرات گفتن این شعر و آهنگه برات

خواهرم  جون مای  آخه هم خون مایی  توی باغچه دلمان گل گلدون مایی   

یادگارمادرمان نور چشم پدرمان  حق نگه دارت باشه عزیزم خواهرمان

مهربونیات هنوزیادمان نرفته این را به همه میگم هر روز هفته

ما سه تا هم صدا سه  مهربون بودیم اومد اون روزی که ما بی هم بمونیم

پدر و مادرمون اون دو تاج سرمون دلشون میخواست که ما از همدیگه جدا نشیم

یه روز آفتاب در میاد شب میره و سحر میاد خواهرم  غصه نخور عمر جدایی سر میاد

یادگارمادرمان نور چشم پدرمان  حق نگه دارت باشه عزیزم خواهرمان 

از زبان برادران داغدار ارام برای تنها خواهرشان نشگفته پرپر شد

 

 یاد ارام احمدی نوره ودیگر قربانیان هواپیما گرامی باد

 

+ نوشته شده توسط هستی در سه شنبه سی ام تیر 1388 و ساعت |
گاهی مثل باران
باید بارید
گاهی نرم و گاهی تند
و گاهی
خیس باید کرد
گلبرگ های زیبای برون را
وگاهی باید شکست
شاخه های زاید خشکیده را
تا سبز شوند جوانه ها
و بخوانند
ترانه عاشقی را
زیر قطرات نم نم بارون
و گاهی مثل باران
باید بخشید ترانه زندگی را
تا عاشقی کنند
پروانه ها
 

 

+ نوشته شده توسط هستی در چهارشنبه هفدهم تیر 1388 و ساعت |